۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

Uninvited Guests



We even don't know
How many uninvited guest did we host?
Thousands?
Millions?
Billions?
They were uncountable 

By the time
We trusted them
Shared our homes
Meals with them
We started to get used to them

Now
This is an essential moment
We, hosts are about to catch our goals
Only some helps are needed
Or a small push
Today,
These uninvited guest are leaving us
They say:
Their mission is done and
There is no more reason to stay
But, what mission?

Remember!
We are used to this desertion
Disloyalty
Everyone came to this house for a reason
And left without a reason
Maybe,
That's the way the world works

By-- Sanam Ayar




۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

هالوین (برگشت مرده ها)

 
امروز سوم نومبر است. چند روز پیش هرجائی که میرفتم، با انسانهای عجیب و غریب روبرو میشدم. و همین انسانهای با لباسها ی ژولیده و سرو صورت خون آلود مرا به یاد فلمهای آدمخوار و داستانهای شبه میانداخت. روی سرکها، مارکیتها، محوطه دانشگاه و خلاصه همه جا میشد این انسانهای عجیب را دید. در اوایل واقعاً از دیدنشان وحشت میکردم اما بعدها وقتی از نزدیک آنا را دیدم، برایم اندک عادی شد. 
در صنف فرهنگ، استادم در مورد هالوین معلومات جالبی داد. "هزار سال قبل (قبل از ظهور مسیح) مردم به برگشت ارواح باور داشتند، چون در شب 31 نومبر اتفاقی بدی برای مردم افتاد که از آن به بعد  آنها فکر میکردند که ارواح "خبیث" دوباره به قریه ها بر میگردند و باعث آزار و اذیت ایشان میشوند. به همین دلیل آنها چراغها را روشن میکردند، صورتهایشان را با رنگها به شکل ترسناک نقاشی میکردند، و یا لباسهای به شکل حیوانات بر تن میکردند و همه از خانه هایشان فریاد کنان بیرون میشدند تا این ارواح برگشته را بترسانند. به این ارواح "زامبی" میگویند. زامبی آن انسانهای است که سالها قبل مرده اند ولی در سی و یکم اکتبر دوباره زنده شده و به قریه هایشان بر میگردند. مردم را آزار و ادیت میکنند.

اما بعد از ظهور عیسی مسیح این باور اندک اندک تغییر کرد، مردم به قدسین باور پیدا کردند. آن همه وحشت از برگشت مرده ها آهسته آهسته رنگ باخت. مردم به این باور شدند که این قدسین با مرده های زنده شده میجنگند و از انان دفاع میکنند. تا این که مسیح آنان را مطمئن ساخت که مرده ها بر نمیگردند و مردم میتوانند بدون ترس زندگی کنند. 


Carved pumpkin
اما هالوین هیچگاه از بین نرفت. اگر آنروز هالوین با وحشت و ترس از برگشت مرده ها تجلیل میشد، امروزه به یک تفریح مبدل شده و مردم مخصوصاً اطفال از تجلیل هالوین لذت میبرند. اطفال دوست دارند لباس مخصوص هالوین بر بپوشند و صورت وماسکهای وحشتناک برایشان درست کنند. امروز مردم بجای چراغ از کدو استفاده میکنند و در هر کدو یک شمع میگذارند و به آنرا به شکل وحشتناک تزئین میکنند. اگر در روزهای نزدیک به هالوین به مغازه ها بروید، هشاید به بسیار مشکل بتوانید یک کذو خریداری کنید. خانده های که مزرعه دارند، خود کدو میکارند مخصوص هالوین. 

اما اکثر مردم دوست ندارند انسانهای وحشتناک از خود بسازند بلکه هر کس دوست دارد همان رسم، لباس و آرایش مخصوص خودش را به نمایش بگذارد. هالوین یک تفریح است با بازی های مختلف...

۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

زندگی بدون موسیقی

امروز صنفم با بحثی در مورد موسیقی آغاز شد.  همه با هیجان و شوق موسیقی مورد پسند شان را معرفی میکردند و بعضی هایشان برایم هم جالب و هم نو بود مثلاً، موسیقی بیت باکس، بیت باکس آهنگی است بدون موسیقی و خواننده در این نوع موسیقی از صدایش بجای آلات موسیقی استفاده  میکند. یکی از همصنفیهایم موضوعی جالبی را در مورد کوریای شمالی یاد آور شد و آن اینکه، در کوریای شمالی مردم حق گوش دادن به موسیقی را ندارند (بدون کدام محافل خاص). این بحث مرا به یاد حکومت طالبان انداخت، زمانیکه هیچکس حق نداشت تلویزیون، آلات موسیقی و حتی یک ظبط صوتی داشته باشد و یا به ساز و آواز گوش دهد.

طالبان خود یک رادیو ستیشن داشتند و در بیست و چهار ساعت فقط چند ترانه را که از بهشت، دوزخ، اسلام و ایمان میگفت را نشر میکرد. شاید آنروز از دینم چیزی زیادی نمیدانستم ولی گوش دادن به آن نعت (سرود مذهبی طالبانی)  دنیایم را خیلی کوچک ساخته بود. فکر میکردم خداوند طالبان را برای هدایت دیگران فرستاده اند و ما همه مجبور هستیم که از امر ایشان اطاعت کنیم. با اینکه هشت سال بیش عمرم نبود ولی همیشه احساس گناه  میکردم . آنروزخشم خدایم را در چهرۀ یک طالب با ریش و موهای درازش  تجسم میکردم. هرگاه آخند در مسجد از خداوند قهار صحبت میکرد، من به یاد همان طالب میافتادم.

 ولی بعدها دانستم که طالبان نماینده و فرستاده شده خداوند نبود، امروز خدایم را هیچگاهی خشمگین نمیبینم. شاید در اطرافم کسانی اند که مرا از خشم خداوند قهار میترسانند، شاید سونامی، زلزله و طوفان را خشم خداوند میدانند اما من هیچگاهی از اینگونه خشم  خداوند به اندازه چهرۀ وحشتناک یک طالب نمیترسم. یک بکس کست های هندی و یک کست پلیر نقرۀ داشتیم که دیگر رنگش را به دلیل پنهان کردن در جاهای نمناک از دست داده و سیاه شده بود. دوستان و همسن و سال دو خواهر بزرگترم هر روز به خانه ما می آمدند و خواهرانم با ترس و هراس زیاد موسیقی را روشن میکردند و همه تا غروب آفتاب به آهنگهای هنرمندان افغانی و هندی گوش میدادیم.  جمعه ها تمام کست ها و کست پلیر را در خانه مخروبه که در نزدیک خانه ما قرار داشت، چپنهان میکردیم تا 
نشود بدست طالبان بیافتد.

 همه از طالبان میرسیدند ولی گوش دادن به موسیقی و داشتن لحظات خوش را حق شان میدانستند. شاید آن روز موسیقی را دوست داشتم ولی امروز عاشق موسیقی هستم و هیچگاه زندگی ام را بدون موسیقی تطور نمیتوانم کرد. وقتی گفته اند "موسیقی غذائی روح است"، دقیق گفته اند. گوش دادن به موسیقی به هر لحظه از زندگی ام معنی میبخشد حتی لحظاتی نا امیدی.   

۱۳۹۲ خرداد ۲۳, پنجشنبه

We, Afghans Need to Be Optimistic!

A sentence which makes me hopeful is being positive. I hear this sentence from my mother, teacher and friends who always work for a change. Some times, I think, the Taliban/radical Muslims will never stop  killing innocent people or violence against women will never be finished in my traditional society but, I tried to be positive that, yes, Taliban will be defeated by those Afghans who have had the worst experience from Taliban regime and also humanity has worth for them. The women will get their freedom and rights, they will break the silence and raise their voice to end the injustice and violence against them.

These days, I see the braveness of Afghan armies who fight with Taliban tirelessly to protect their people and motherland. Afghan women have found the courage to defend themselves and be themselves that I have seen many arguments and discussions between women and men everywhere, in the bus, on the street, offices and universities which make me hopeful for a different bright future. 

Let's be positive for a bright future that women and men can only think about improvement of Afghanistan and help each other to make it happen. Let's start form now, change ourselves to positive and hopeful Afghans who will be the pioneers to remove the wrong traditions from Afghanistan and respect each other as humans!

Kamila Ataee

۱۳۹۱ تیر ۱, پنجشنبه

Years ago...


سالها پیش، وقتی خورد (طفل) بودم، همیش خیال رسیدن و لمس کردن آسمان را در سر میپروراندم. شبها با برادرانم که خوردسا ل تر ازمن بودند، زیبای آسمان را تماشا میکردیم و از چشمک زدن ستارگان لذت میبردیم و همیش در مورد ستارگان، کهکشانها و مهتاب باهم گپ میزدیم، خصوصاً درسهای را که در مورد ستاره های دنباله دار و کهکشان راه شیری در جغرافیه خوانده بودیم. بلی، داستانها میساختیم و خیالها میبافتیم.
چقدر زیبا بو د وقتی مهتاب کامل میشد و روشنی اش همه جارا را فرا میگرفت، آنگاه احساس میکردیم که مهتاب با ما سخن میگوید. همه چیز و همه جا زیبا بود، طبیعت سبز و ادمها مهربان بودند ولی آنهمه رویایی بیش نبود. طبیعت رنگ وحشت گرفت، مهتاب قهر کرد، آسمان عاری از ستارگان شد و آدمها نا مهربان

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

Lullaby

You were my green world
You took my hands and taught me to stand  
Exhorted me to find my way, myself.
You patient smile was there while
Everywhere there was war, everyone was fighting,
Even nature was harsh,
The sky grimy and dark,
The grasses burned.
But I was far away from bombing and shooting
In your safe embrace
As your lullaby faded the darkness.
I remember the days when we walked in our garden;
Your advice still clear in my mind:
People are unmerciful,
But you should be kind.
The world is a mystery,
But you should be an explorer.  
God created you with special beauty
Now I will have a chance to make you happy
And see you smile.
By Kamilah

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

I’m not Seyah-Sar (Black Head) !






In my society the women are humiliated in various ways; one of them is “Seyah-Sar” which means black head in English. Those male and some of female who are using this phrase, they think women are feeble-minded and don’t have the same value as men. The people are using this phrase from long times ago. By calling Seah-sar, the women feel humiliation. 


When I go to the bus station, I hear that the conductor of bus shouts and tell to the bus driver: Stop the bus because here is seyah-sar. By hearing this sentence, I stop my walking and prefer to don’t go by that bus, and then I hear that he is cussing me. But I walk back to the street and trying to ignore their words. Then I wait for some more minutes and thinking about seyah-sar’s phrase which hurt me a lot.  
Whenever I go to the bank to take money, the person who is cashier, suggests to a man and says; can you change your turn with this seyah-sar please? He accepts but usually becomes so angry. I get so disappointed but I can do nothing. I can’t change the bank as easily as I can change buses. I take my many and go out from the bank with lots of confusion. 

Sometimes I’m thinking about this phrase (seyah-sar) a lot, and why men should humiliate a woman by this phrase. I’m asking myself why, in my society, being a woman should be a crime? Always, Lots of questions swarm in my mind, but no one can give me acceptable answers and no one can convince me by their answers. Sometimes, when I’m thinking a lot, my mind stops working and then, I prefer to help my mother instead of thinking about a long road which doesn’t have an end.   

I dislike those men who call women seyah-sar. Their mother, sisters and their daughters are women too. They don’t even know the worth of their mother who trained them, taught them the way of living and took care of them for a long, long time. I know that fighting against these humiliations will take a long time but the women should be united and work hard for a bright tomorrow. Women can take care of each other and feel each other’s problems. They, together can cross the long road in a short time.  

By---Kamilah